مت و روباه مکار
تت، تو تلویزیون خوابش برده بود و مت هم حوصله اش سر رفته بود. از تلویزیون بیرون پرید. صبح زود بود. دور و برش را نگاه کرد. هیچ کس را ندید. از خانه بیرون آمد. به به! تو یک ده بود. رو به روش صحرا. دست هاش را از هم باز کرد و به سینه اش کوبید: آخی! راحت شدم. و شروع کرد به دویدن. همین طور که می دوید، یک روباه از پشت یک بوته ی خار بیرون پرید و گفت: سلام آقا مته! تو کجا، این جا کجا؟
مت گفت: تو کجا اون جا کجا؟
روباه گفت: ای بابا! اون جا هم جا هست؟ از گشنگی مردم.
مت گفت: منم همین طور.دیگه از اون جعبه خسته شدم. دارم یه کم نفس تازه می کنم. دلم برای یه آسمون آبی لک زده .
روباه گفت: راستی. اون رفیقت کجاست؟
مت گفت: پت؟ اون تو تلویزیون خوابش برده.
روباه گفت: منم همین حالا از تلویزیون بیرون زدم. اون جا بودم که شنیدم این طرفا یه دریاچه درست کردن، به چه گندگی! توش ماهی ریختن، به چه گندگی! راستش شکمم اون قد قار و قور کرد که تصمیم گرفتم بیام این جا و دلی از عزا در بیارم.
مت گفت: اِ . تو همون روباه مکاری؟
روباه گفت: تمومش تقصیر این تلویزیونه که تو فیلماش به من نقش مکار میده. وگرنه اصلا مکاری به من میاد؟ خودت بگو.
مت گفت: نه. آره! اون دریاچه کجاست؟
روباه گفت: همین نزدیکیا. من دارم میرم اون جا. تو هم اگه دلت خواست می تونی با من بیای . شاید یکی دوتا ماهی هم گرفتیم. شب عیده و ماهی گرون. یکی رو می خورم یکی هم تو وردار ببر با پت نوش جون کن.
مت گفت: باشه. فکر خوبیه.
دوتایی راه افتادند و رفتند. خیلی راه نرفته بودند که دیدند یک ماهی تر و تازه افتاده تو صحرا!
روباه گفت: پس حدس من درسته. دریاچه باید همین نزدیکیا باشه. بهت قول میدم این ماهی عوضی رکورد زده! به جای این که تو دریاچه بپره اشتباهی پریده تو ساحل. خب اینم از شانس ماست. چون تو زودتر رسیدی، این مال تو. محکم بگیرش. مواظب باش. ماهی خیلی لیزه. ازسرش بگیری از دمش در میره، از دمش بگیری، از سرش.
مت، یواش، دست هاش را مثل قلاب از دو طرف به ماهی نزدیک کرد. تا دست هاش به ماهی خورد، ماهی مثل فنر بالا پرید. روباه که آن طرف آماده بود، آن را تو هوا قاپید و همان جا شروع کرد به خوردن . مت که دست هاش توی تله گیر کرده بود، هاج و واج به روباه نگاه کرد: هان! چی شد؟ چرا دستام این جا گیر کرد؟
روباه که در یک چشم به هم زدن، ماهی را قورت داده بود و شکمش سیر بود، راه افتاد و از آن جا دور شد. مت شروع کرد به داد زدن. فریاد زدن: آی. وای. کمک. یکی به دادم برسه.
روباه برگشت و با صدای بلند گفت: بی خود داد و فریاد نکن. این جا کسی نیست که نجاتت بده. من به تلویزیون که برگشتم خبر گیر افتادنت رو به اونا می رسونم تا تو اخبار اعلام بشه.
مت گفت: خب، خودت نجاتم بده. تا تو خبر بدی و کسی این جا برسه، من پوسیدم.
روباه گفت: ببین. من نمی تونم قانون شکنی کنم. این کار، کار آتش نشانی و پلیسه و مثل باد از آن جا دور شد.داد و فریاد مت هم دیگر فایده ای نداشت.
***
گپ
با
بچه هاي مدرسه
الف:بچه هاي دبستان پسرانه ي شهيد بهشتي- خيابان كريم خان:
1-علي نعيمي:كلاس دوم
2-امير سالار ميرزايي: كلاس پنجم
3-پوريا صالحي: سال چهارم
4- عليرضا مديري:سال چهارم
5-عليرضا افشار:سال چهارم
6- حسين اميني:سال چهارم
7-روح الله عبداللهي: سال چهارم
8-اميرعلي زاهدي: سال چهارم
سوال:هنگام تحويل سال چه آرزويي داريد؟
پاسخ:براي خانواده و همه آرزوي سلامتي داريم. اميدواريم كه خداوند همه ي بيماران را شفا بدهد.
س: فكر مي كنيد ، اول چه كسي به شما عيدي بدهد؟
پ: پدر و مادر.مادر بزرگ.پدر بزرگ
س: فكر مي كنيد چه چيزي عيدي بدهند؟
پ: پول-وسايل ورزشي-كامپيوتر
س: با پول هاي عيدي چه كار مي كنيد؟
پ: وسايل مورد نياز مي خریم. به ديگران عيدي مي دهیم. در بانك مي گذاریم.
س:بعد از روبوسي و عيد ديدني با پدر و مادر،اول به ديدن چه كسي مي رويد؟
پ:پدر بزرگ.مادر بزرگ.دايي. خاله.برادر بزرگ
س: از درس ها، كدام را بيش تر دوست داريد؟
پ: تاريخ. رياضي .فارسي. علوم
س: از ماهي قرمز سر سفره ي هفت سين، چه مي دانيد؟
پ: ... ... ... ...
س: شعر دوست داريد يا داستان يا مطالب علمي؟
پ: داستان. شعر. مطالب علمي
س: اگر يك مجله بخريد، اول كدام مطلبش را مي خوانيد؟
شعر. داستان. مطالب علمي
س: دوست داريد در آينده چه كاره بشويد؟
پ: دانشمند. دكتر
ب:بچه هاي دبستان دخترانه ي شهداي رسانه:
1- آناهيتا جعفر شفاهي- سال اول
س: وقت تحويل سال، كي اول باهات تو روبوسي مي كنه؟
پ: خانم معلم.
س: مگه خانم معلم خونه ي شماست؟
پ: نه. نه. اول عمو نوروز!
س: عمو نوروز رو مي شناسي؟ تا به حال آمده پيشت ؟
پ: آره. بهار آمده پيشم!
س: هفت سين رو مي توني بشمري؟
پ: سبزي، سيب، ماهي، اسفند، سير، سركه، سنجد...
س: كدوم درستو بيش تر دوست داري؟
پ: «ه»(حروف الفبا)
س: چرا؟
پ: چون وقتي درسو ياد گرفتم ، تونستم اسم خودمو بنويسم.
2-آيدا جلالي- سال سوم
س: آيدا جان كدوم درستو تو مدرسه بيش تر دوست داري؟
پ: بخوانيم.
س: اگه مجله اي رو بگيري، اول كدوم مطلبشو مي خوني؟
پ: شعر.
س: چه جور شعري رو دوست داري؟
پ: در مورد حيوانات.
س: كي اول بهت عيدي ميده؟
پ: پدر و مادرم.
س: چي عيدي ميدن؟
پ: پول.
س: چه قدر؟
پ: پنج هزار تومن.
س: با پولاي عيدي مي خواي چه كار كني؟
پ: مي خوام گوشواره بخرم.
3-فرنوش حكيم- سال اول
س: خودت مدرسه مياي يا بابا و مامان ميارن؟
پ: بابا و مامان
س: كدوم درسو بيش تر دوست داري؟
پ: رياضي
س: تعطيلات عيد سفر مي كنيد ؟
پ: بله.
س: كجا؟
پ: شيراز.
س: بابا شيرازيه يا مامان؟
پ: هيچ كدوم!
س: تو شيراز چند شاعر مشهور هست. آيا كسي را مي شناسي؟
پ: بله. سعدي.
س: يك شاعر خيلي مشهور شيرازي هم هست كه تو همه ي خونه ها كتابش پيدا ميشه و با اون فال مي گيرن. اونو مي شناسي؟
پ: حافظ
4-پارميدا حسيني خواه- سال پنجم
س: كدام درسو بيش تر دوست داري؟
پ: تاريخ و رياضي
س: چرا تاريخو دوست داري؟
پ: چون در مورد قديمه. شاعران و...
س: مي خواي در آينده چه كاره بشي؟
پ: بازيگر و مهمان دار.
س: اولين عيدي رو از كي مي گيري؟
پ: اول پدرم
س: چي عيدي ميدن؟
پ: پول
س: چه قدر؟
پ: بيست تومن. بيست هزار تومن
س: با عيدي هات مي خواي چه كار كني؟
پ: اولين آرزوم، زيارت مكه است.
س: اميدوارم هر چه زودتر مشرف بشي. حالا اگه نشريه اي رو بگيري، دوست داري چه جور مطلبي رو تو اون بخوني؟
پ: در مورد سيارات. به وجود آمدنشون و...
زهره ي نعيمي و مليكا مغرور و آيدا فرخي هم در گفت و گوهاي ما شركت كردند.
دوستان خوبم. جای همه خالی. دیروز در انجمن نویسندگان کودک و نوجوان بودیم در جلسه ی شعر. آقای علی عبداللهی ، نویسنده، مترجم و شاعر مهان این جلسه بود. در این جلسه در مورد یک شاعر و نویسنده ی المانی به نام"کریسینه نوستلینگر"christine nostlinger- صحبت شد. این شاعر بیش تر کارهای کودک و نوجوان خود را با توجه به تجربه ی خود و آگاهی از آن نوشته و در برخی کارهایش طنز هم به چشم می خورد. شعری از این شاعر را با ترجمه ی عبداللهی بخوانید:
تکلیف حساب با اشک و آه
*****************
4+3=7
تو برام یه نامه نوشتی.
1+7=8
که من را خیلی غمگین کرد.
2+8=10
خیال نداری دوباره ببینی ام.
10-6=4
هیچ کاری هم به کارم نداری.
4-1=3
باشه، آزادت می ذارم.
3-2=1
ولی عمرن برات آرزوی خوشبختی کنم.
کلیفورد سیماک (۱۹۸۸-۱۹۰۴)، برنده سه جایزه هوگو و یک نبیولا برای داستانهایش شده و در سال ۱۹۷۷ از سوی انجمن نویسندگان علمیتخیلی و فانتزی آمریکا، لقب سومین استاد اعظم این ژانر را گرفت.
در این جلسه،«محمد حاج زمان» برایمان از ویرانی «شهر»های آینده صحبت میکند و بخشهایی از ترجمهاش از داستان را برای همخوانی به «ابراهیم تقوی» میسپارد.
از دوستان علاقمند دعوت میشود در روز چهارشنبه ٢٢ تیر ١٣٩۰، از ساعت ١٧ تا ١٩ در محل انجمن نویسندگان کودک و نوجوان به نشانی خیابان سمیه، بین فرصت و مفتح، بنبست پروانه، پلاک ٢ حضور به هم رسانند. حضور برای عموم
آزاد است.

