
سروده ی اصلان
با سرعت مي رفت،
قطار زمان؛
تند و با شتاب،
سوي امتحان.
روز و شب lمي خواند
شاگرد دانا؛
از پله ي علم،
مي رفت بالا.
پي بازي بود
شاگرد غافل.
خرش رفته بود ،
تا سينه در گل.
بعد از هفته ها،
هر دو شتابان،
به هم رسيند،
توي خيابان.
بر لب عاقل،
نشسته خنده؛
غافل از كارش
شده شرمنده!
آدم دانا !
از روي غافل،
نقطه اي بردار؛
تا شوي عاقل!
نوشته شده توسط اصلان قزللو در سه شنبه 1386/06/27
لينك
مطلب
غوغا
****
مي چكد از ابر،
چك و چك باران.
مي رسد به گوش ،
فرياد توفان.
غوغاي جنگل ،
مي شود خاموش.
مي دود هر جا،
باد بازيگوش.
مي كشد بر سر ،
ناگهان خورشيد،
لحاف ابري ،
سياه و سفيد.
گل ها با غصه،
غنچه ها بسته،
همراه گنجشك،
گفتند آهسته:
خسته ايم از ابر؛
از باد و توفان.
كجايي خورشيد ؟
پيش ما بمان.
تا چشم خورشيد ،
مي شود تابان،
توفان و باران،
مي شود پنهان.
مي كشد خورشيد،
يك رنگين كمان؛
روي آبي ي
صاف آسمان.
نوشته شده توسط اصلان قزللو در سه شنبه 1386/06/27
لينك
مطلب
رنگين كمان زندگي
*************
زندگي مثل ،
يك رنگين كمان،
می شود پیدا
بر بام جهان.
سرخ سرخ سرخ،
چون گل انار.
سبز سبز سبز،
مثل شاليزار.
آبي آبي،
مانند دريا،
هر لحظه در آن،
موجي ست پيدا.
بنفش بنفش،
چون رنگ شب بوست.
اگر چه تيره ،
خوش عطر و خوش بوست.
گل نارنجي ،
كمي آن سو تر ،
روزي شكفته،
يك روز پر پر.
زرد زرد زرد،
مثل صدها برگ؛
مي ريزد پاييز ،
آن را با تگرگ.
يك ابر كبود،
سنگين سنگين،
مي كند گاهي،
دلت را غمگين.
يك لحظه پيدا ،
رنگين و زيبا.
لحظه اي پنهان،
از ديده ي ما
نوشته شده توسط اصلان قزللو در سه شنبه 1386/06/27
لينك
مطلب
نقطه ي غم
*******
ديشب كه توفان ،
در باغ پيچيد؛
يك شاخه را كند.
يك غنچه را چيد.
شد قلب گل ها ،
از غصه لبريز.
گويا رسيده ،
از راه پاييز.
فردا كه آمد،
خورشيد زيبا؛
همچون درختي ،
بر بام دنيا؛
روييد هر جا ،
صدها جوانه.
زد رنگ شادي ،
بر باغ و خانه.
غم نقطه اي شد ،
در خط پايان.
شد چهره ي باغ ،
خندان خندان.
نوشته شده توسط اصلان قزللو در سه شنبه 1386/06/27
لينك
مطلب
پاييز آمد
هر جا سر زد
اين جا ، آن جا
هر جا در زد
شد برگي سرخ
برگي هم زرد
از سرما ،گل
گريه مي كرد
اما باغي
سبز و خرم
پر بود از گل
خالي از غم
باغ دانش
باغي زيباست
پاييزش هم
فصل گل هاست .
نوشته شده توسط اصلان قزللو در دوشنبه 1386/06/26
لينك
مطلب
سروده ی اصلان
***********
خورشيد تابيد
بر روي گل ها
خنديد غنچه
در باغ زيبا
پرنده اي بود
در حال پرواز
در باغ و صحرا
مي خواند آواز
گفتم كه اي كاش
پر مي زدم پر
هر جاي دنيا
سر مي زدم سر
پر زد پرنده
آمد به سويم
شايد كه دانست
آن آرزويم
گفت آن پرنده :
پر باز كن ، باز
مانند من كن
پرواز ، آغاز
حالا كه هر بار
مي بينم او را
پر مي زنم ، پر
بر آسمان ها !
نوشته شده توسط اصلان قزللو در دوشنبه 1386/06/26
لينك
مطلب