تبليغاتX
ادبیات کودک و نوجوان - ساحل و موج










ساحل و موج

باد وزيد و وزيد
تا كه به ساحل رسيد.

ديد كه هر موج آن
گشته به سويي روان

گاه شود هم چو رود
گاه به بالا چو دود.

گاه خزد هم چو مار
گاه شود آبشار
در پي او تند باد

روي به هر سو نهاد.
موج دويد و دويد

تا كه به ساحل رسيد.
راه گذر بسته بود.
موج كه تن خسته بود،

روي به ساحل نمود
گفت زخفتن چه سود؟
خفته اي هر ماه و سال
نيست تو را شور و حال

خفته ي چون مرده اي
جان و تن افسرده اي .
پاي ز ساحل كشيد
گشت از او نااميد.

گفت در اين گير و دار
سعي كنم سعي و كار.

دل چو به دريا زنم،
پاي ز ساحل كنم

موج چو شد رهسپار
دور شد از از آن ديار

باد چو اورا نيافت
بر سر ساحل شتافت.

گفت : چه بي حاصلي!
در تو تو نه جان و دلي.
مزد تو شلاق باد
چون تو كسي نيست باد!

هر كه جو ساحل شود
بي بر و حصل شود.

موج شود جاودان
تا به ابد در جهان.


باد از آن جا كذشت
رفت به صحرا و دشت.

برد به شهر اين خبر
اين خبر پر ثمر

هر كسي آن را شنيد،
در پي كاري دويد.

شد به جهان كار ساز
محرم هر رمز و راز!
28/2/70

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 1386/05/05 توسط اصلان قزللو| لينک ثابت |