شعر و داستان و مسائل كودك و نوجوان
روز شنبه بود
ساعت املا
از درس مریم
دختر زیبا
معلم می گفت
با غصه و غم
حالا بنویس
قصه ی مریم.
مریم می نوشت
غمگین و خسته
به جای "قصه"
"غصه" آهسته!
یادش می آمد
دعوای دیشب
خرج بی حساب
مریضی و تب.
یک نقطه ی اشک
چکید رو "غصه"
انگار شده بود
مثل یک "قصه"!
معلم تا دید
چشم های مریم
یک نقطه ی تر
بر "غصه" و غم
دهان باز
آن "غصه" را بست.
گفت که زندگی
مثل "قصه" است.
گاهی خوب و خوش
با نمره ی بیست(۲۰)
گاهی پیش دو(۲)
هیچ نقطه ای نیست!
۲۶/۱۰/۸۶
