شعر و داستان و مسائل كودك و نوجوان
برای نو جوانان
باد وزيد و وزيد
تا كه به ساحل رسيد.
ديد كه هر موج آن
در دل دريا نهان
گاه شود هم چو دود
گاه مي آيد فرود
گاه خزد هم چو مار
گاه شود آبشار
در پي او تند باد
گام به هر سو نهاد.
موج دويد و دويد
تا كه به ساحل رسيد.
راه گذر بسته بود.
پا و تنش خسته بود
گفت عجب ساحلي!
خفته به خاك و گلي!
پر شده چشمت به خواب
گم شدي از آفتاب
دور شد از ساحل او
بي نظر و گفت و گو
گفت در اين روزگار
سعي كنم سعي و كار.
موج به دريا پريد
ساحلي آن جا نديد
باد كه اورا نيافت
بر سر ساحل شتافت.
گفت : چه بي حاصلي!
از همه کس غافلي
مزد تو شلاق باد
چون تو كسي نيست باد!
موج شود جاودان
تا به ابد در جهان.
باد از آن جا كذشت
رفت به صحرا و دشت.
برد به شهر اين خبر
اين خبر پر ثمر
هر كسي آن را شنيد،
در پي كاري دويد.
شد به جهان كار ساز
محرم هر رمز و راز!
