شعر و داستان و مسائل كودك و نوجوان
نشسته رو سنگ
پوشیده باغچه
پیرهن قشنگ
صدایی آمد
از دل باغچه
آدم برفی بود
با دو تا زاغچه
می گفت : بچه ها
شاد شاد شاد
بازی با برف
عجب حالی داد.
من هم زدم برف
به آدم برفی
خنده ها کردم
او نزد حرفی
گلوله ی برف
می خورد به سرش
به دست و پاهاش
ببین اثرش
فردا که خورشید
تابید و تابید
آدم برفی را
هیچ کسی ندید.
۲۲/۱۰/۸۶
